از کجا شروع کنم ؟! از یه جایی بالاخره باید شروع کرد ، نمیشه دست گذاشت رو دست ! اینقدر این دستم موند روی اون یکی دستم تا به هم قفل شدن ! تا یکی شدن ! من حالا یه دست دارم ! با یه دست چه میشه کرد ؟! بگذار دستامو قیچی کنم ! شاید اینجوری بشه بهتر نوشت ! می دونی چند وقته حرف نزدم ؟ می دونی چند وقته دلم درد داره ولی لب نداره که بگه اینهمه غم ُ ؟! من یکی شدم که خودم خودم ُ نمیشناسم ! من کیم واقعا" ؟ عجب !
بگذریم ... از همه چیز بگدریم !
این بهتره !
۴ شنبه ارشد دارم کارت ارشد رو که دیدم استرس گرفتم !
+
نوشته شده در 88/11/26 توسط
|
دانه های برف
کوچک اند
نه؟!
ولی نه به کوچکی ِ کوتاهی ِ فرود ِ بی وقفه اش !
+
نوشته شده در 88/11/18 توسط
|
خلاصه می شوم در تاب ِ آخر ِ کوچکی !
+
نوشته شده در 88/11/10 توسط
|
من در این دنیا پی ِ چیزی بودم
از عشق
از نور
اما ...
دریغا !
+ امتحان می دهیییم بدجور !
+
نوشته شده در 88/10/30 توسط
|
برگه های باطله ی درس های خوانده شده ام را همیشه نگه می دارم. همراه ِ جزوه و کتاب ِ هر درس
نمی دانم شاید بیهوده باشد
ولی
این تنها راه ِ حفاظت از همه ی تلاش های گذشته ام است !
برگه ی کنترل نهایی را که می روم امضا کنم ، حتی معدل ِ ترم ِ قبل هم به قدرت ِ این برگه ها نشان نمی دهد
تلاشم را
...
امتحان ها که شروع می شوند ، حسی مبهم می گوید : پیر می شوی ، می فهمی ؟! خیلی زود
عجب و افسوس دارد با هم ، اساسی ...
+
نوشته شده در 88/10/19 توسط
|
نوشتن از این روزها مثل کَندن چاهی عمیق است که هرچه می کاوی اش باز هم تازه ابتدای راهی ابتدای راه ِ روایتــی ، روایتی که شروع نشده ، می خواهی تمامش کنی ! می خواهی قیچی شود از هر دو طرف ، فقط میانه ی داستان بماند تا نه آغازی خوشایند داشته باشد و نه پایانی دلگیر ! این روایت پر از نقص است و ویرایش که می خواهد هیچ ، در آن از ریشه خودت را سانسور کرده ای و دیگرانی که نمی خواهی بیایند وسط ِ حوض ِ ذلتنگ ِ روایت ات ! پس نرو . نرو ... نرو به انتهایی که باید از اکنون ات قیچی شود ! بمان در همین میانه ی راه ِ داستان ! بمان...
+ بعد از مدت زمانی طولانی ، نذرم ادا شد ! شکر !
و این فرجه ی امتحان های کم و زیاد !! و این زمستان ِ بی برف ِ پاییز گونه ی خشک ! عجب !
+
نوشته شده در 88/10/17 توسط
|
بارانـی که بارید دیشب ، پیوند خورد به چشم ها یم ،
از اشک که بگذرم ، صاف می شود ، دنیایم
بالا ی این قطره ها ، آسمان ِ آبی ِ مان ایستاده
و پایین ِ این قطره ها ، دنیای خاکی ِ مان نشسته
چه پر از غرور می شوم در لابه لای خنک ِ این جهانی معلق !
...
چه قدر زود می گذرد ، آینده ! چه دیر می گذرد ، گذشته از جلوی چشمان ِ همیشگی ام !
این فرجه ی این دفعه . این فرجه ی آخر های آخر !
+
نوشته شده در 88/10/11 توسط
|
حال و روز ِ همه
بد است !
بد
دیگر چه بهانه ای برای ترانه های با قافیه و خوش آهنگ ؟!
خانه تکانی که می کنم در این زمستان ِ بی رنگ ، تازه می فهمم زندگی گاهی می تواند رنگی شود رنگی شود و خوش رنگ
۳ هفته ی دیگر ، امتحان
+
نوشته شده در 88/10/04 توسط
|
اتاقم آبی ست
ولی
خیلی وقت است که بنفش بیداد می کند
آواز می خواند ... شعر می سراید ... ترانه می خواند ... تار می نوازد ... احساس را دگرگون می کند
اتاقم آبی ست
سهراب نشسته بر دیوارش
دلم پَر می زند برای پروانه های آسمانی ...
...
دم دمای غروب آخرای پاییز ، همیشه نقره ای ست !
با یاد یلدا های قبل . با یاد بهار دلپذیر . باز هم با همیم . ما ۴ نفر 
+
نوشته شده در 88/09/27 توسط
|
این سال ها و ماه ها و روزهایی که می آیند و می روند در پی ِ هم ، عمرم را به کجا می برند ؟! با یک چشم بر هم زدن ، من ، همینـ ــی می شوم که هستم !
تولد پسر خاله ی ۴ ساله ام نزدیک است . سال ِ اول ِ دانشگاه بودم. ۲۲ آذر ۸۵ تولد یک سالگی اش را گرفتند و ما هم دعوت بودیم . حالا ۲۲ آذر ۸۸ تولد ۴ سالگی اش را می گیرند و ما هم دعوت هستیم و حالا من هستم و سال ِ آخر ِ دانشگاه !
دنیایی ست ، بس عجیب و دوست نــــداشتنی گاهی . بس ساده و دوست داشتنی گاهی . گاهی دلِ آدمی می گیرد از ناخوشی ِ روزگار و گاهی خوش است از خوشی ِ روزگار ِ خوشبختی . اما ...
جای یک چیز هم که خالی باشد ، کاری نمی توان کرد برای دل . برای دلی که هزاران بار می گویم ، کاش نمی داشتمش خدا
+
نوشته شده در 88/09/18 توسط
|